تبليغاتX
آدمک مجازی - حمید هم پر زد و رفت
آدمک مجازی
نگارش در تاريخ 87/10/12 توسط حسین تیموری
 

حمید هم پرزدو رفت این آخرین خبری بود که  صبح امروز تلفنی رسید

 

 

حمید آل یوسف به زبان خودش:

این متن همراه سه اثر را برای نشر در صفحه قلم لرزه هفته نامه میثاق توسط  حمید آل یوسف فرستاده شد که در تاریخ  10 آذر 87 منتشر شد.

بیست و هفتمین روز مهرماه سال یکهزارو سیصدو پنجاه و پنج خرمشهر را از صدای گریه ام پر کردم؛ نامم را حمید گذاردند. آری ، با تمام بی مهری زمان و با تمام  نخواستنم، متولد ماه مهرم .

هنوز قدمهایم متزلزل و زبانم مبهم بود که مجبور به دویدن شدیم. وقتی بر سر سفره پدر صدای بمب های عراقی را می شنیدیم و بر دیوارها زخمی از ترکشها.

 الف با  را در دبستان پانزده خرداد مرودشت آموختم تا در اوج آوارگی بتوانم بابا نان داد را بنویسم .

دوباره متولد شدم وقتی اولین لغات توانستند اولین احساساتم را بیان کنند. وقتی برای اولین بار شعر می گفتم،آنروز تنها دوازده بهار از زندگی ام گذشته بود. تولد ادبی ام را با ملامت ها و تمسخر های اطرافیانم جشن مفصلی گرفتیم با کیک کتک؛ شعر تولدت مبارک را هم برایم خواندند. چقدر شعر نگاه های  تحقیر آمیز دیگران به دهانم شیرین آمد. تصمیم گرفتم حالا که همه بازو ها برای اعتلای من منقبض می شوند، و بیشتر بیاموزم و بیشتر بنویسم و بیشتربگویم.

شروع سردی بود درآن فصل سرد!!!

آن روزهاشب می شد وشبها صبح؛ ومن می نوشتم ومی گفتم وعمر می گذشت و می گذشت .

سال هفتاد بود که به دشتی پا گذاردم به جبر شغل پدرم راهی خورموج شدیم. چند سالی در آشنایی با اطراف غریبم سپری شد تا اینکه مهمترین اتفاق زندگیم رقم خورد.

دستم از دامن مادر کوتاه شد. آن همیشه همدم و همیشه پشتیبانم.

سردی نبودن مادر بهارم را زمستان کرد.

چه زمستان تلخی...

سالهای سنگین و آکنده از پشیمانی فرصتهای از دست رفته، سالهای هشتاد به بعدم را با ملامتها رقم زد. تصادفا با دوستی با بغلی پر از کتاب آشنا شدم که تصادفا آغاز آشناییم شد با انجمن شعر و ادب خورموج و سالهای نوجوانی ادبی ام در آنجا گذشت.

سال هشتاد و دو با دختری نجیب و محجوب و روستایی و از جنس خودم ازدواج کردم و بهمن هشتاد و چهار معیدم (پسرم) با گریه های گاه و بی گاهش شاعرانه ترین غزل واژه های زندگیم را برایم سرود. تنها روزهای خوش زندگیم را با دختر روستایی خانه ام، همدم و همدردم قسمت کردم و می کنم. دختری صمیمی، بسیاری از زندگیم را تحت الشعاع قرار داد و باعث شد بسیار ی از لغزشهایم را بدانم و درک و جبران کنم.

هنوز با دختر روستایی آشنا نشده بودم که مجموعه تجربیات ادبی ام را درست « وقتی دستم به خورشید نمی رسد» آراستم.

خورموج را با همه بی مهری های آشنایان غریب به حال ور روز خودش وا گذاشتم و راهی دیار غریب دیگری شدم. من که تمام زندگیم را در غربت گذرانده بودم برایم غریبی معنا نداشت. من در غریبی محاط بودم درست مثل ماهی در دریا .... و اینبار شهر کوچک و صمیمی اهرم.

نمی دانم چه شد و چطور شد که سر از انجمن شعر و ادب اهرم در آوردم. راستش اصلا نمی دانم چه گذشت که دور و برم را پر از دوستانی صمیمی و تازه دیدم. یاران با وفا و روشن نظر و پر استعدادی که زندگیم را با زندگیشان و غمم را با غمشان و شادی ام را با شادیشان گره زدم.

در انجمن شعر و ادب اهرم گل کردم و میوه دادم و شکفتم و این میوه دادنم بهانه ای شد برای دانه پاشی.

مسئول انجمن شعر و ادب اهرم شدم و همه تلاشم را برای اعتلای ادب تنگستان بکار بسته ام و خواهم کرد تا اینجا را با بهترینها بیارایم. چیزی را که جای دیگر نفهمیدند.

و حالا حمید منم. که تمام عمرش را در دلتنگی و غربت دست و پا زده و خودش را فریاد می زند. دلتنگ و فراری از دلتنگی؛ بزرگ شده دلتنگی و میوه داده در دلتنگی اما در انتظار غزل واژه ای دیگر به امید اجابتی برای دعای خنده های تازه.

و این حمید نام من است

حمید آل یوسف

 

 

سه شعر از حمید آل یوسف

1)...

پشت سرم

دوتا کوچه پایین تر از پیچ در پیچ حواسم

اتفاقی در من نشسته

                در من مرده

در تو راه می روم و

در من بی تو ...

هفده ساعت را کوک می کنم

و در طاقچه قدم می زنم

امسال سال حنابندان که نباشد

قصه خداحافظ عابر پیاده را

روی نیمکت یادگاری بنویسی

و در رختخواب یک خیابان

                   آتش بغل کنی

اتفاقی در تو نوشته شده

در تو گفته شده

یکی از همین روزها

می نویسم که:

اتفاقی از سقف در من افتاده

تا در جیب گشاد دنیا

یادگاری، نیمکت، کاغذ و ...

در من مرده باشد

و در تو اتفاقی راه برود

 

 

2) ...

تمام رفتنت در کفشهایم قاطی شده

و بر بخورد به سال چندم پاهایم

که صندلی عاشق تن نشسته ام باشد

و نخواهم قد بکشم به ساعتی که زودتر از آمدنت بدود

یا تازه که

بزرگ شدی/ یک اتاق قد کشیدی و

کفش لب هایش را برایت تکان بدهد

و لباسهایم امروز زار نزنند گم بشوی

و به تقویم سال جدید اطلاع دهم

و تازه کفشها را به پاهایم گره بزنم        فراموش نشود

تا در پاشنه کوچه لخته نیفتی

 

3) ...

یک اتفاق تازه برای اتاق افتاده

خیال تیرک ها مرا می رقصانند

انگار مرا چه کنم چه کنم های

سیم های تلفن زاییده

تازه بود که تازه شدم از دیوار

که زیر انحنای کمر ماه با تو

ولی بی تو من چه کنم

و برای تو تازه باشم یا نباشم

و چه فرقی میکند باشم یا نباشم

کنار یک شهر خواب زده با تو از خواب نپرم

یا بشکن بشکن

برای دختر همسایه برقصانم دستی که نباشد

از هر جا بیاید پایین

و حضور یک وحشت خریده شده

میان تمام من

با من یا بی من، منی که باز نباشد

برای ابتدای دیوار سینه چاک اتاق

آخر به سرعت لب ها

من، با من یا بی من

هر چه اتفاق باشد نیستم.

 ===========================

لینکهای مرتبط:

وبلاگ حمید آل یوسف

خبرگزاری آتی بان

دشتی ها

 

 

درباره وبلاگ

htk_2010@yahoo.com
استان بوشهر- خورموج صدوق پستی 318/75415
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ