به نقل از مجله ادبی شمال ایران هجوم
مثل مدادی که روی لبم کشید اخمی را به در بیراهه می برد که ...
هی دام از سر خودم برداشتم هی با تو سنگم را وا کنم که ...
بی هوا از گفتن هر چه ترس از این کیف زد بیرون برای این که ...
به تنهایی ات می ریزم که نگو و نپرس از تن هایی که ندیدم
ناخنت را لای این کلمات نچین – بچین! تا این همه بشین پاشو یادت بیاید
نپرسیدم از کدام ترن دمم را برداشتم که کولم به کودکیم نسبت داد
از هر مرحله ای بخواهی برگردی پرتاب این موشک سریع اتفاق می افتد
نمی دانم خودم زدم به راه یا مرحله زدم به هرچه از دهنش بیرون تر
تختی از من بیرون نمی زند تا کدام مردم که « مُـردم از دهان بندی »*
وسر این چهار راه خبر پخش می کرد:
چهارشنبه روز مرگ بر این کلمات تازیده بود ... نبود تت ت ت ت
ترس مسلسل اش را هنوز می کوبید هنوز مثل خودم راه نمی رفتم
هنوز چشم به قافیه این خیابان دارم تا هرچه بارش کنم که ...
هنوز از گور خودم می توانم بلند تر داد بزنم
هنوز هرجا که بگویی من نوشتم
باور کنید که من از ترس می نویسم از ترسی که ...
اگر از دستم افتاد من بودم من که این شعر را به سمت شما گرفته ام
( نگران نباشید من در خیال خودم بودم این مداد نوک ندارد که ...)
مثل تف سربالای این بالا بر که برو بر به من نگاه می کند که ...
از هر چه کوفتش شود سیمانیم از هر چه ولش کن هم سفت تر...
(....../ ا /................
برو از برو بر این ترس چشمش از کلمات بیرون پرید.
باید ار ناقافل این ترس هم چشمم را بپوشم وگرنه لخت که نمی شود راه بروم
دمپایی ها هم راه دریا را به ما که مسافریم هرکس می خواست
سرخی من از این چیزی که شما گفتید نیست
من داشتم از ترس تا خانه می دویم که شما را ندیدم که ...
* - مولانا
