چروکهای صورتش
خیابان را له می کند که برود در کسی مثل خودش
در هستی نه نیستم تا در کدام بودن
حس کنم به راه در کسی
به باشگاه بی کسی سلام میل می کنم و از واژه زخم می کشم
که به درد ِ کسی مثل خودم نخورد به ماه
و از استکان همسایه موش برای نهار
د
ع و
ت
به کسی سر این میز دروغ گفته ام و از اندام زمین
آدم را به مرز
م
د
آ
خوانده ام
و از سر چهار راه گونه هایت دم می کنم چای روز هر شنبه را
که فعل چندم ماشین
عوض می کند همۀ رمزهای لبت که از سرازیری ِ کسی
به همۀ اتفاق ها سیم ها را آویزان می کنم
و خودم را در چروکهای دایره به دریا می زنم
که از کسی شبیه این موج بدرود نگفته باشم.
دو شعر برای کوچ قیصر امین پور
« نوبت بازی»
و مرگ چه زیبا
بازی می شود
از شروع بر شانه های کوچه
چه شانه بازی را با مرگ
بالا می خواند این
پله
را
به نوبت بازی.
«مرگ در پیراهن»
وقتی از این پنجره
بازی می کنی
در مرگ
بی هوای این چشم
درد را به مرگ
و مرگ را به بوی این پیراهن
جا می گذاری.
در درد گونه هايم که کسي را به درد مي خواند و کسي براي هميشه بدرود مي گويد بي آنکه بميرد و که مي ميرد ولي بر جان اين کلمه استوار است و چشم ها را می بندد و چشمی دیگر می سازد.
همه در مرگ
به جواني بازي مي کنند
ومرگ به بازي مي گيرد
مرگ ديگري
براي
تولد ديگري