تبليغاتX
آدمک مجازی
حسین تیموری

   

                    به خواهر بزرگم فاطمه

تصویر من از

تو

تمام بودن بود

تمام بودن

در تمام نبودن هم

تصویر که نبودن / کم بود

کم

از من بود

در به تو رسیدن

با من بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 17:44  توسط حسین تیموری  | 

 

روسريِ زن به جردن رسيده كه با اتكلن ِ  Remediosسر مي برد

 

تمام پنبه هايي كه دروغ را با دوغ مهوِ

 

روده هايشان مي كند و سكانس بعدي را تكان دهنده تر:

 

روي خيابان 21 دستانِ ِ «من هم كسي مي شوم كه تمام جنايت ها را به گردن مي آويزم »

 

كه دروغ هر كه بدهيم دروغ خودمان كه نمي دهیم

 

ويك ليوان آب هويج بنوشيم و سر اين ميز

 

 كه بحث مان روي خط رمانتيك

 

داغِ (باقلباي داغ بدم خدمتتون

 

كه سر بزنگاه مچمان روي ريل قطارِ آقاي بگ

 

نفس هايت را حبسِ كُت و شلوارهاي ايتاليايي نشود،

 

كه شودمان آمپر بچسباند ودهانم تب كند وُ

 

حرفاهاي سياه سرفه بی اندازد براي معشوقه هاي زميني

 

و قرص هاي فلسفه را خوردِ ذهن كلمات دهند

 

كه عاقل اين جور رفتارها شوند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 17:46  توسط حسین تیموری  | 

 

مه گرفته تمام بدنم که روی بینیم حتماً چراغ ماشینت

 

روشن باشد

 

که زیرِ زبرِ دندان مارمولک

 

حادثه ای که نباید رخ می داد توی نیم رخ ِ سقف دهانم

 

 هم برای وام چند میلیونی توی خطِ

 

زپرتی می زند و قرار را برفرار

 

(فرار می کنی کجا می ری

 

 

روی خط مبایلم گیرت می اندازم

 

و توی هوا با حشره کٌش می اندازمت که حالت برای

 

تهوع زدگی خوب باشد ( البته اگر پسر خوبی باشی

 

وهوا را قرض می گیریم که وام تب ِ افتاده در استکان چای

 

به تحصیلاتش ادامه دهد و خورده ای حرف ِ مچاله شده را

 

توی نامه ننویسد این دوست دخترش تر ِ حواسمان شود

 

که روی کاناپه خوابمان تو ضرب در بیاید

 

و حرفمان کلافی ِ قرص Acetaminophen به بلوغ رسیده

 

( البته این همه قرص که توی مغزم شیطنت می کنند را نمی گویم

 

 

بعد که از بعد از ظهرمان می گذرد فشارهیجانمان نم می کند

 

و خدای کرده ی حروفمان را کنترل ِ جنایت های احتمالی

 

که خودمان را از جنس چاقوسر می بٌرد

 

که بی ربط به سیم رابط وصل نشویم

 

و خودمان را در معرض کشتن زیر قطار برق گرفتگی

 

درمان که نکنیم می شویم جوانه های سیاه که زیرپوست ِ

 

خجالتمان نمی خواهد بزنند به خیابان

 

حالا اگر شماره ای توی این مغز بگذرد

 

شماره ایست که تا ایستگاه بعدی بدلمان را زیر ِ

 

کٌتک می فروشد و دفتر حسابمان را روی بند 24 می بندد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 10:30  توسط حسین تیموری  |