شما اصلا موافق نیستید.
نیستم حتی از پشت همین پیراهن!
و جلدی که از همین مار (خودم) در می آورم ..... ببین : ( )
نیشم از حرف هایت خوشتر که ...
اصلا خوش به حال نیش که پشت این زبان خوابش برد
و کتابی که از من می رود زیر همین چاپ مجدد است.
گفته بودم که حرف هایم از پشت خودم به این ایستگاه می رسد
و مرگ بیخ گوش ات
- گوشواره می کنی برای چه؟؟؟
مادر تا ادبش نکرده از سبیل خودش تاب می سازد که ...
همه می گویند لک دارش فانتزی تر است!
و من هنوزبه حال خودم ( ) جلد شدم که ...
ترجیج می دهم کتمان کنم ــ نه ببخشید ــ راستش را از همین دیوار
این دیوار که منتهی شده به خودم درست می رسد ... اصلا به بن بستش بیشتر می ارزد
مهم نبود، سر فصل همین نمره پشت لبت
و شاید این چند روز پشت همین تیترها، مهم بود؟؟؟
برگشن برگشتنی است وقتی لای دندانت می شود اقیانوس
هنوز دیر می سوزم روی اجاق
و مسواک/ پاک باش پسر و لای حرفهات حرف قورت بده
خوب گفتی که کی به کی بود
و من از تو ترسیدم
وجنگل برای تو قصه می گفت و از همان اداره
آره گفتی لعنت به خود که نبودی
آش سر می رود و تو هم آش پزی؟؟؟
نه کدام هوا از تو گذشته و لبت را گزیده گزینه صحیح صحبت می کند
درست بود آقا اسکله بوی شرجی نمی داد و فکر کنم می داد ماهی
ماهی چند می گیری از سر این کوچه به ته نرسی برسی
کیف مدرسه شانه می کند شانه هایت را
و هیهات از خودت بیرون می کشی انگار گفته بود
سر همین ماه فکر کنم دیروز بود نه تو هم چیزی نمی شوی
خوب بگو قضیه چی بود از کجا آب می خورد
کیف کیفش را کرد هنوز روی این راه کسی بوی تو می دهد
نه بابا دیروز شرجی بود بو از کدام خانه زد برون
درست مقابل این سطرها خودت را پیدا کن
کردی؟؟؟
برو
می رود
سن از من خاموش می شود
نه اشتباه فکر نکن اصلا سنی در کار نیست چون من سالها در راسته این چهارراه
جون کندم
هنوز خود را از کدام شانه عوض می کنی
و مثل فرفره دور خودت حالا........ بچرخ چرخ دوچرخه
ببخشید چرخ این زمین خراب است
لای من چیزی عوض می شود.
1/11/88
مثل مدادی که روی لبم کشید اخمی را به در بیراهه می برد که ...
هی دام از سر خودم برداشتم هی با تو سنگم را وا کنم که ...
بی هوا از گفتن هر چه ترس از این کیف زد بیرون برای این که ...
به تنهایی ات می ریزم که نگو و نپرس از تن هایی که ندیدم
ناخنت را لای این کلمات نچین – بچین! تا این همه بشین پاشو یادت بیاید
نپرسیدم از کدام ترن دمم را برداشتم که کولم به کودکیم نسبت داد
از هر مرحله ای بخواهی برگردی پرتاب این موشک سریع اتفاق می افتد
نمی دانم خودم زدم به راه یا مرحله زدم به هرچه از دهنش بیرون تر
تختی از من بیرون نمی زند تا کدام مردم که « مُـردم از دهان بندی »*
وسر این چهار راه خبر پخش می کرد:
چهارشنبه روز مرگ بر این کلمات تازیده بود ... نبود تت ت ت ت
ترس مسلسل اش را هنوز می کوبید هنوز مثل خودم راه نمی رفتم
هنوز چشم به قافیه این خیابان دارم تا هرچه بارش کنم که ...
هنوز از گور خودم می توانم بلند تر داد بزنم
هنوز هرجا که بگویی من نوشتم
باور کنید که من از ترس می نویسم از ترسی که ...
اگر از دستم افتاد من بودم من که این شعر را به سمت شما گرفته ام
( نگران نباشید من در خیال خودم بودم این مداد نوک ندارد که ...)
مثل تف سربالای این بالا بر که برو بر به من نگاه می کند که ...
از هر چه کوفتش شود سیمانیم از هر چه ولش کن هم سفت تر...
(....../ ا /................
برو از برو بر این ترس چشمش از کلمات بیرون پرید.
باید ار ناقافل این ترس هم چشمم را بپوشم وگرنه لخت که نمی شود راه بروم
دمپایی ها هم راه دریا را به ما که مسافریم هرکس می خواست
سرخی من از این چیزی که شما گفتید نیست
من داشتم از ترس تا خانه می دویم که شما را ندیدم که ...
* - مولانا

مثل این ترانه صدایم را بلندتر از خودم بشنو!
درست نهم همین ماه بود که قد بلند نکردی
تا مثل بهار دکمه های پیراهنت را دور بزنم
از روزنامه ای که مچاله شدم دیروز را به گیسویت بافتم ... راستی می بافی؟
با مدادی که نوکش را شکستم برای حرف های رفته ات کمان می کشم
از این نقطه چین ( .... ) شاید مداد شمعی ات را پرت می کنی
که هی برای تعطیلات گذشته دکمه بکاری
خیاط خوبی نیستی، از روی پیراهنم رد نشو!
با این نفس تا آستین خودم نمی چرخم چه رسد به آن ور خلیج
خواننده از این پلاتو می رود تا این نمایش را اعدام کند ... تو چرا هنوز به همین صحنه میخی ؟!
من که از این همه آدم دل پُری ندارم... مهم نیست اصلا!
( نور از بالا کم می شود )
حالا یکی به من فکر نکند
دست از سرم بردار!
بر می دارم این سرهای پر از کلمه را که در هم می روند
دیدم این صحنه اصلا جا ندارد ، خمپاره را زدم به خودم
هنوز برادرم ترکش می نوشد در قبر.
- گفته که اینو با خودت داشته باش
چشم اگر نگویی فلجم
- راستی کارگردان از کدام دکور منو دِرو می کنه؟
ترجیح دادم روی این سن پیراهن سربازیم همه را به گریه بیاندازد .... انداخت!
بازی من هم این است که هست ... شما موافق نیستید؟
لطفاً مرا نبینید آقای داور!
دارم گور خودم را نقاشی می کنم................!!!
معلم گفته بود راهت از هیچ کوچه ای نگذشته به جز کوچه....
حالا دیگر حوصله ام از تنگی این حرف ها هم گذشته
- دیگه حال و حوصله اش را ندارم
ترکش بعدی... جای این دیوار گلی نمی روید
و این زمین جای کسی را نمی گیرد... آب نده!
زیر این خانه هنوز زیر است
و مثل کاغذی که نوشته بودی: تمرین راس ساعت شروع می شود
من هنوز چند دقیقه به خودم مانده ام
چند دقیقه زیر این چتر نفس ... نفس
ای بابا ! بگذار به کله مان کمی آب دهیم
شیمیایی از همین محله ها شروع شد
حرف ها شیمیایی/فکرها شیمیایی/ قدم های روی مین ...
و چند دقیقه بعد تر تلفنی که زنگ می زند : کجای این ماهی به عید می آید؟ها؟
این فیلم ... نه ببخشید این تئاتر از آب در نیامده ... مرد!

خوب اومدم. پیش تر نوشته بودم:
انگار دنیا می خواد یه جور دیگه باشه برام یه جوری که حس اینجا موندن هم ندارم شاید بعد فرصتی برای گفتن پیدا شد.
حالا این فرصت با یک پیوند عزیز پیدا شد و توانستم جانی به خود و به این خونه بدم جان دوباره نفس دوباره.
و اما شعر
به نقل از مجله ادبی شمال ایران هجوم تقدیم به همسرم
« ...»
دارم جای همین چند متر، جا می گیرم
درون هر چه حرف ماکت می شوم...
ببخشید استاد! از خودم حرف در نمی آورم
از همین حرف ها که در می آورم از جیبم
تحویل همین حرف می دهم که نپرس
جائی از این خانه هنوز درد می کشد درست پشت همین سر
جائی از تو آمدنی ام
جائی خودم را از تو می سازم
و درون این همه جا، جا نمی گیرم حتی دراین بغض
مادرم از پشت هیچ دری نگاهش به من نبود
و پدر ... هنوز آه هایم را نقاشی می کنم
من از درک این همه چیز به دَرَک واصلم
و نمی خواهم مرا بکشی از درون این بوم
جای این همه کلمه فقط نگو ساعت رفتن است تا من هم از تو ...
الو..... الو....
دارم نفس هایم را کادو می پیچم
و مدل موهایم را عوض می کنم
همه ی این اتفاق ها از پشت همین ساعت افتاد تا من خواب بودم
و اضطرابت که به من رسید، نم کشید در هوایم
تب می کنم به درد ساعتی که عذابم می دهد.
کمی این عقربه ها را هل بدهید لطفا!

